خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نارنجی
آرشیو شده ها
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
لینک دوستان
عاشق بی انتها
ونوس ، الهه عشق و زیبایی
درباره ی خودم
خوب ترین مطلب ها و عکس های ورزشی
زندگی زیباست
آری آغاز دوست داشتن است
قلمدوست
مداد امیر
گفته ها و نکته ها
دستی بر آتش هنر
معلمی از جنس پائیز
قصه عشق
ماجراهای من و ژولی
دختر فوق العاده
رویاهای دخترونه ما
دلنوشته های من
نارنجی
داداش منصور
نازار و نازنین
رؤیا (زندگی باید کرد)
رنگین کلام
پرسپولیس
مشق عشق
طراح لحظه ها
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
سوالات کودکی
در اعداد رازی نهفته است.
زندگی هر کسی طعمی می دهد
گویی طعم آن با نامهایشان آمیخته است.
کودک که بودیم
جواب خیلی از سوالهای کودکیمان
را به صراحت و سادگی پیدا می کردیم.
روز به روز که می گذرد
سوالها ریز و ریز می شود
گویی دانه ای که اینک به درختی می ماند
پر برگ
و ریشه دوانده در دل سخت زمین.
اندک روزگاری که می گذرد
با ایام و روزگار که بیعت کردی
آنچنان از کنار سوالهای بی پاسخت می گذری
که گویی به یاد امتحانی می افتی
که نه درزندگی
بر سر کلاس آن بودی
و
نه استاد را می شناسی
و
نه درس را.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/٢/٦ - نارنجی
یک جهان عشق نهان است اینجا....
درست سه سال پیش ، توی همین تاریخ ، ما کوروش کوچولوی عزیزمون رو توی آغوش خاک سپردیم
سه سال گذشت اما واسه هممون انگار همین امروز و همین لحظه ست
کوروش کوچولو ، عروسک من ، پاره جیگر خواهرم ، دلم برات تنگه و فقط خدا از دل دریایی مامانت خبر داره !
خدایا به لیلای عزیزتر از جونم صبر عنایت کن ، نه برای اینکه کوروش کوچولوش رو فراموش کنه چون نباید فراموش کنه ، نه برای اینکه به نبودنش عادت کنه چون هست ، فقط برای اینکه یه کم آتیش دلش سرد بشه
کوروشم ! تو هم برای مامان مهربونت دعا کن
خدایا ! یادت نره که ما کوروشمون رو به تو سپردیم
دوستت داریم تا ابد 
رابطه روز تولد و شخصیت شما
روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید
فرض می کنیم که شما متولد 8 مهر 1355 هستید.مهر ماه هفتم (7) سال است پس
2 = 1+1 = 11 = 0+7+3+1 = 1370 = 1355+7+8
شماره تولد 2 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید .
تفسیر اعداد:
1- خالق و مبتکر :
' یک' ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال 'یک' ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که 'بهترین' باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند .
2- پیام آور صلح :
' دو' ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد . اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .
3- قلب تپنده زندگی :
' سه ' ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند .
4- محافظه کار :
' چهار' ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند . بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند .
5- ناهماهنگ با جماعت :
' پنج' ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند .
6- رمانتیک و احساساتی :
' شش' ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند . یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند .. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.'شش' ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند .
7- عاقل و خردمند :
' هفت' ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه !
8- آدم کله گنده :
' هشت ' ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند .
9- اجرا کننده و بازیگر :
' نه ' ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/۱/٢٤ - نارنجی
نوروزتون مبارک
نوروز برابر با یکم فروردین ماه (روزشمار خورشیدی)، جشن آغاز سال و یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان می باشدو هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن میگیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان، مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را بهعنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی بهرسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن میگیرند توصیف شدهاست.
پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیدهبود. در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.
نوروزتون مبارک











..............
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها ....
گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای شکستن ها را....
نمی دانم من کدامین امید را ناامید کردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم که
چنین دلتنگم .....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ - نارنجیالموت ، قطعه ای از بهشت
سلام به همگی دوستان گلم
به علت تعلق خاطری که به "الموت" دارم چون زادگاه والدینمه ، این مطلب قشنگ رو از روی فیسبوک آقا سعید عزیز براتون می ذارم و از همتون دعوت می کنم که این تکه از بهشت رو حتما ببینید ، مخصوصا توی اردیبهشت ماه که یقینا مثل بهشته ...
همتون رو می بوسم 
شاد و رها باشید
معرفی منطقه الموت: منطقه اَلَموت یا رودبار الموت در سلسله جبال البرز، واقع در شمال شرقی استان قزوین، جنوب مازندران و گیلان، شرق طالقان و غرب رودبار زیتون قرار دارد. زبــان مـنـطـقـه الـمـوت : زبان این مردم تاتی و بقولی دیلمی است. زبان رایج در کوهستان جنوب گیلان که گستره منطقه کوهستانی اشکور تا علی آباد منجیل و از شمال تا سراوان رشت و شمال قزوین و کوهه ای غرب مازندران را در بر می گیرد. گاه زبان تاتی یا دیلمی با زبان تالشی اشتباه گرفته می شود الـمـوت از نـظـر نــامـگـذاری : این منطقه چنانچه حمدالله مستوفی در نزهةالقلوب نوشته تا قرن هفتم هجری با عنوان رودبار معرفی میشد تا این که با آمدن حسن صباح به آن جا و رواج فرقه اسماعیلیه و فعالیت خداوندان الموت، نوشته شد رودبارالموت و خوانده شد الموت. الموت کلمه ای است مرکب از دو واژه «آله» و «اموت». نویسنده برهان قاطع این کلمه را به فتح الف و لام بر وزن «جبروت» میداند و مینویسد: «نام قلعهای است مشهور که مابین قزوین و گیلان واقع است و آن را به سبب ارتفاعی که دارد آله آموت گفتندی یعنی عقاب آشیان چه «اله» عقاب و «آموت» آشیان باشد.» برخی نیز آموت را چنانچه در گویش تاتی مردم الموت وجود دارد، به معنای آموخت گرفتهاند و از آن به این تعریف رسیده اند: عقاب دست آموز. عده ای هم اشاره به این میکنند که بن مایه کلمه الموت، ارموت، ارمود، امروت، اربو و امبرود (نوعی گلابی) است و از آنجا که در گویش تاتی گاهی «ر» به «ل» تبدیل میشود مثل «برگ» (بلگ)، پس الموت همان ارموت است که «ر» به «ل» تبدیل شده است. محققان بر این نکته متفق القولند که الموت نام مصطلح منطقه کوهستانی شمال قزوین و جایی است که خداوندان الموت، قلعه های تاریخی این منطقه را مقر و پایگاه تبلیغ آیین اسماعیلیه قرار داده بودند. این منطقه در طول تاریخ از «رودبار» به «رودبار و الموت» تغییر کلمه پیدا کرده است، پس از مدتی «رودبار الموت» به بخشی گفته شد که قلعه حسن صباح (در گازرخان) در آن قرار دارد و «رودبار محمدزمان خانی» یا «خشکه رودبار» به منطقهای که قلعه لمسر (لمبه سر یا لمه در یا لمبسر) در آن جاست. الـمـوت در تـقـسـیـمـات جـغـرافـیـایـی : منطقه بزرگ رودبار و الموت در تقسیمات جغرافیایی کشوری اخیر ایران به دو منطقه رودبار الموت و رودبار شهرستان تقسیم شده است. رودبارالموت شامل سه دهستان میشود که عبارتاند از: • الموت پایین به مرکزیت روستای زوارک • الموت بالا به مرکزیت روستای مینودشت (شترخان) • معلم کلایه به مرکزیت معلم کلایه رودبار شهرستان نیز سه دهستان • رودبارشهرستان • رودبارمحمدزمان خانی • و دستجرد را شامل میشود. رودبارالموت از شمال به دهستانهای دو هزار و سه هزار تنکابن، از شرق به قله شاه البرز و طالقان، از جنوب شرقی به طالقان، از جنوب به آبیک و از غرب به دهستان رودبار محمدزمان خانی محدود میشود. مـنـاطـق گـردشـگـری الـمـوت : مرکز این منطقه معلمکلایه است و قلعه الموت (مقر حسن صباح در ۵۰۰ متری روستای گازرخان) ، قلعه تاریخی عینالسلطنه (در روستای زوارک) ، روستای بالاروچ (زادگاه کل احمد، ضد قهرمان داستان عزیز و نگار) ، روستای پیچ بن (مرتفع ترین منطقه رودبارالموت و برخوردار از جاذبه های گردشگری و کوهنوردی) ، روستای ورک (به کسر واو و سکون راء و کاف، زادگاه شیردل شاعر) ، روستای کلان (زادگاه جلال بیگ و ولی خان خواجوی) در آن قرار دارد. »
یه شروع دوباره
سلام

یه عالمه کلمه تو مغزم داره می دوئه
یه دریا دل شوره دارم
نمی دونم حالم چطوریه ! خوب یا بد !


چند روز دیگه دارم از ایران می رم ، نمی دونم جایی که دارم می رم دوره یا نزدیک ، نمی دونم خوبه یا بد و هزار تا نمی دونم دیگه که انگار جوابش رو می دونم اما ...
اما خوب می دونم که باید دعا کنم که خدا به همه صبر بده ، به منم همینطور
دارم می رم سراغ یه نوع جدید از زندگی ، تحول همیشه همراه با نگرانیه و من این رو می دونم
یقین دارم دلم خیلی زود برای همه چیز تنگ می شه اما راستش خسته شدم از درجا زدن (البته خدا پدر اینترنت رو بیامرزه که با همین سرعت لاک پشتیش هم داره تموم سعیش رو می کنه تا راههای دور رو نزدیک کنه ، حالا اگه یه عالمه از برنامه ها و سایت ها به شما و بنده اجازه ورود نمی دن تقصیر اینترنت نگون بخت نیست)

اینجا رو خیلی دوست دارم و یقینا هر جای دنیا هم که برم اینجا می آم و نمی گم تند تند اما آپش می کنم

خلاصه ، می خوام خواهش کنم که واسم دعا کنید
دوستتون دارم
خوش باشید

پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ - نارنجی
ادامه ...
٢-یاد فراموشی
در این روز ها غم بغمه دل خان لالا شده بود .تنظرش می رسید که بلقس
غم بلا برده را در دل سبیل مانده اش می شنود . دلش به بلای بی درمان
غم خوری دچار شده بود. غم جنگ ودعوای دخترش فریده باشوهر جلمبرش
غنی غم بیکاری وبی روزگاری پسر آغا شم شمش فرید که نه از درس
ومکتب شد ونه کدام کار وبار پیداکرد . غم بلوای خوری گل عیال داریش که
دگر در قصه خان لالا نبود وبه اصطلاح در دهن او پیاز ریزه نمی کرد . غم کار
وبار خودش که در این روز ها لق وپق شده بود این غم ها همه . دست
بدست هم داده خان لالا را پژ مرده وپرموچ وبه اصطلاح پکو ساحته بود .
هنگا میکه خان لالا از خواب بیدار شد ، آ سمان صاف بود ، هوای پاک
وسردی از کلکین به درون خانه می دمید. آ فتاب هنوز نبرامده بود اما
روشنایی کم رنگ آن در افق شرق قد بلندک میکرد .
خان لالا در بکس کار خود خوراکه صبح وچاشت خود را گذاشت ویا هو گفته
از خانه بر آ مد . موتر تاکسی اش را روشن کرد ، ویکراست بسوی میدان
هوایی روان شد . در قطار طولانی که پیش از او پر شده بود، جا گرفت و به
امید رسیدن به نوبت یک چشم خواب مرغی کرد . هنگامیکه نوبت او رسید آ
فتاب نیز یک نیزه بلند شده بود ونور پر درخشش آ ن بر چشمان بیدار خواب
خان لالا میتا بید .پیر مرد قانقرویی که خستگی مسا فرت از چشمان آ بی
او پیدا بود ، در موترتاکسی خان لالا نشست و برایش آ در س هوتل اتلانتیک
را که در مر کز شهر بساط پهن کرده است ، داد وخودش در سیت پشت سر
آ رام لمید .
خان لالا هی میدان وطی میدان ر اهی شهر شد . از ده سالی که در شهر
هامبورگ آ لمان تاکس رانی می کرد بار ها این راه ها را پیموده وسنگ و
چوب آ نرا بلد بود . میدانست که کدام چراغ سبزو کدام سرخ میشود برای
او همه چیزعادی بود ساختمان های دوکنار سرک ، خانه ها وقصر های
قدیمی وبا شکوهی که سالیان درازدر منطقهء
(( ایپندورف وروتن باوم شاسه )) لنگر انداخته بودند به نظرش یکنواخت
می آ مد ند .
خان لالا غرق در گرداب خیا لهایش بود .از گو لایی( دامتور) بطرف راست
پیچید . از پل( کنیدی) که( بینن الستر) را از( هوزن الستر ) جدا می کند و در
چهار سمت آن ساختما نهای قدیمی زیبایی قد بر افراشته اند گذشت
ونزدیک ایستگاه مرکزی ریل رسید . ودر برابر چراغ سرخ ترا فیکی که
بسمت راست آن ( اخمن پلتس) ایستگاه تاکسی های مرکزی هامبورگ
ودر سمت چپ آن سرک هوتل اتلا نتیک قرار داشت ، ایستاد . به ایستگاه
تاکسی ها که دید باورش نمی آمد ایستگاهی که همیشه پر از تاکسی می
بود تقریبا خالی است . خدا ، خدا می گفت که زود چراغ ترافیکی سبز شود
تا پیش از آ نکه کدام تاکسی دگری داخل میدان شود او زود تر در ردیف جا
بگیرد . چراغ سبز شد وخان لالا موترش را ریز داد وبدون اینکه پیر مرد
سواری را به هوتل اتلا نتیک برساند داخل میدان تا کسی ها ( اخمن پلتس
) شد شماره موتر های آ خری را نوشت وسیت موتر ش را کمی پشت سر
کشید ، چشمانش را بست ودوباره روی کش غم هارا برروی خود کشید
ویک چشم پینکی رفت .
چند لحظه سپری نشده بود که پیر مرد سواری از آواز هارن موتری بیدار شد
. چشمانش را مالید وپس از آنکه همه چیز را به یاد آ ورد ، به شانه خان لالا
زد وخواب وخیلا ت اورا پاره ، پاره کرد . برای خان لالا که همه چیز را ازیاد
برده بود ، ناگهانی آمد ، چیغ زد ووای وای گفت ! پیر مرد چشم آ بی که یک
قد پریدن خان لالا را دید وچیغ اورا شنید نیز ترسید ویک قد پرید فکر کرد که
خان لالا به زبا ن انگلیسی به او میگوید که چرا چرا ؟ او نیز به زبان انگلیسی
به خان لالا گفت : که ببخشید ، ببخشید من سواری هستم شما مرا از
میدان هوایی برداشتید وقرار بود، تا به هوتل اتلا نتیک بر سانید . چون من
زیاد خسته بودم ؛ در سیت پشت سر خوابیدم . حالا نمیدانم شما مرا چرا
اینجا آوردید واینجا کجاست ؟
خان لالا همه چیز را بیاد آورد . هم ترسیده بود وهم میخندید وخدا را شکر
میکرد که هوتل اتلانتیک نزدیک او بود . پایان
چها داستان طنز
سلام دوستای خوبم
تصمیم دارم چهار داستان طنز رو براتون بذارم ، البته هر داستان رو توی یه پست جداگانه می ذارم ، و باید بگم که به زبان افغانی نوشته شده ، امیدوارم خوشتون بیاد .
1.چپه گرمک
خواجه سید عبدالغفور آغا از سرامد های قدرت در ولایت ما بود .هیچ والی
ولایت نبود که به گپ او نکند . هانش هان ونی اش نی بود ، قاضی ولایت دو
دسته برایش تسلیم بود به اصطلاح خودش قوماندان پولیس تعیین میکرد
کسی بالای گپش گپ زده نمیتوانست . ملاامام مسجد جامع شهر درهیچ
نماز جمعه نبود، که ا زخیر وذکر او یادی نکند . با مدیران وکار مندان پائین
رتبه در یک دستر خوان نان نمیخورد .
بیاد دارم زمانیکه شاه به ولایت ما آمد ، اولین نفری که در میدان هوایی
ولایت از او پذیرایی کرد؛ سید عبدالغفور آغا بود. شاه با او دست داد، واو هم
دست های شاه را بوسید. پیش از نماز جمعه بالای منبر رفت وگفت : که
شاه سایهء خدا در روی زمین است . هر کسی که دست اورا ببوسد ، آتش
دوزخ بالایش حرام میشود . پسان ها آوازه انداخت که چون خود او دست ها
شاه را بوسیده است هر کسی که میخواهد آتش دوزخ بالایش حرام شود
دست های اآغا را ببوسد .
خلاصه اکثر دوسیه های گنهکاران وبیگناهان را پیش از آنکه پای آن به
محکمه کشانیده شود آ غاشخصأ فیصله میکرد وفیصلهء او برای مردم ولایت
ما نیز پذیرفتنی بود وآغا هم همیشه طرفداری کسی را میکرد ، که پولدار تر
وبغل گرمتر بود . اکثر مردم به این موضوع پی برده بودند ولی کسی چلل
نمیکرد ؛ زیرا میترسید که ا غا خبرنشود ، اگرآغا بوی بر میشد کاری میکرد
که خاک خشک در دیوار خانه وی بچسپد . روز روشن را سرش شام تاریک
میساخت .چنان برباداش میساخت که درروز ستاره های شب را میدید . وبه
اصطلاح پوستش را کاه پر میکرد .
یک روز سید شفیع دار داری کفتان صنف ما بچه سید عبدالغفور را که پسر
تنبل وبی تربیتی بود به دستور مدیر مکتب کفپایی برداشت . فردا هم مدیر
مکتب وهم کفتان صنف هردو را گم کرد هردو را چنان پشت نخود سیاه
فرستاد که تا امروز کسی به اصطلاح سوانح آنها را نخواند .
روزگار مادی آغا چنان بلند بود که کسی با بال وپر شکسته بطرف او پرواز
کرده نمیتوانست .اوگاری توسن زمانه را دو اسپه میدواند .
آغا در ظاهر مردی قد بلند و لاغر اندام بود . خط ها چهره اش بی نظم بنظر
میرسید بینی برگشته اش مثل نول عقاب تمایل بی موجبی به پائین داشت
. چشمان سبز ودرشت اش که هنگام سکون برجسته تر میشد . سرشار از
کینه توزی او بود . موهای زردش را که به پائین شانه میکرد پیشانی او را
خورد تر نشان میداد . همیشه پیراهن وتنبان سفید میپوشید وتسبیح
یکصدو یک دانه یی شاه مقصودی در دست میگشتاند .وقت راه رفتن سرش
را بلند میگرفت تا اور ا با غرور وسر شار نشان بدهد . دریک کلام او
خوشگذران ومغروری بود که از فردا اندیشه نداشت .
اما زمانه هیچگاهی به ساز دایمی کسی نمیرقصد ، میخواهد بگوید ، که من
مستقل واستوار هستم و با آغا ساز رقابت نواخت .
اوایل تا بستان بود وهوا چنان گرم وتفت زا که حتا مرغان خنیاگر نیز به
گوشه ها غلطیده بودند . ؛ صبح نفس های تازه به دنیا ی هستی می دمید ،
مردم با بی حالی از گرمای شب، کار روزانهء خویش را آ غاز میکردند که
برنامهء روزانه رادیوی افغانستان قطع شد وبجایش سرود های میهنی واتن
محلی پخش شد . در دهن دروازهء ولایت بجای پولیس سر بازان قوا ی
مسلح ایستاده شدند .روز روال عادی اش را از دست داد . یکبار غریو بر
خاست که جمهوریت شد . بچه ها ودختر های دارالمعلمین که یگانه مرکز
تعلیمات عالی در ولایت ما بود با گفتن شعار های زنده باذ جمهوریت به جاده
ها وسرک ها ریختند . از فردای همان روز در کشور ما جمهوریت اعلان وگلیم
شاهی بر چیده شد .
آغا در اوایل عصبانی بنظر میر سید . ولی بزودی لباس جدید سیاسی اش را
پوشید ودر نماز جمعه متاع اش را که طرفداری از جمهوریت بود به بازار
پیشکش کرد .
هنوز آب در روده های جمهوریت گرم نامده بود که والی ، رئیس محکمه ،
قوماندان پولیس ، ودیگر رهبران ولایت ما یکی پس دیگری پی کلاه شان
رفتند و بجای آنها آدم های جدید ،که درس خوانده ودانشگاه دیده بودند.
نشستند . اهسته آهسته زمانه ساز پیروز ی اش را مینواخت وآغا را به باد
فراموشی میسپرد . والی جدید اصلأ به آ غا نگاه نمیکرد . قاضی جدید خوداش تصمیم میگرفت ، حتا ناظر خاص آ غا را به خاطر قتل عمدی زندانی ساخت . پسر کا کا ی آ غا قریب به اعدام برابر شود . اصلاحات جدید مالیاتی زمین بیخ زمینداری آ غا را سست کرد. پسر آغا را بخاطر نقل ، مکتب گریزی ، وتنبلی از مکتب کشیدند .حتاداماد
ودخترآغا زیر بار دستو رات وی نمیرفتند . دگر به اصطلاح قصه آ غا مفت شده بود .
در رگ های خواب بردهء ولایت ما جنب وجوشی تازهء دمید . جای خر واسپ
را موتر وسرویس های دولتی گرفت . سرک های قیر یا اژدهای سیاه بی
سرو دم در دل کوها ودشت ها کشیده شدند .مردم برای اولین بار آدم هارا
در صندوقچه های متحرک که آنرا تلویزیون میخواندند دیدند . دشت های بی
آب وعلف را سبز وخرم ساختند . مردم به چشم سر میدند واز یکدیگر
میشنیدند . که دولت جدید گاو های اصلاح شده را از روسیه اورده که وزن
وکتگی آ نها دو ویا سه مرتبه از گاو های پچل وشیر سوختهء وطنی کرده
بزرگتر بود ، هم شیر زیاد میدادند وهم چاق وچله بودند . پسان ها به
مشوره وتر نر ان گاو های ماده وبقه طلب وطنی را با گاو های نر روسی
جفت گیری کردند وگوساله های جدیدی به دنیا پیشکش کردند که هم قواره
شان به گاو میماند ، وهم چاق وچله بودند . خلاصه مردم ولایت ما احساس
کردند که ما هم از دنیایی پیشرفته چیزک های گرفته ایم .
خدا چا قوی سید عبد الغفور آ غا را که نامش آهسته ، آهسته در حال گل
شدن بود دسته داد
روز اول عید قربان بود چشمان پر درخشان ولایت ما شاهد جنب وجوش بی
مانندی بودند . که از سنگ وچوب بر میخاست . مردم با لباس های جدید
ولبان پر خنده در مسجد جامع شهر گرد آ مده بودند . تا نماز شکرانهء خلیلی
را به در گاه یزدان بر پا دارند . پس از ختم نماز که هنوز خطبهء عید خوانده
نشده بود.سید عبالغفور آ غا با عصبانیت مکرافون را از دست ملا امام مسجد قاپید وبا آواز بلند صدا کرد :
((ای مرد مسلمان امروز روز عید نی بلکه روز مرگ ناموس ودین تان اس .
او بی غیرت ها ! والی جدید هرچی که کردما قورت کدیم وچیزی نگفتیم .
اگه سرلچی وپای لچی ره مود ساخت چیزی نگفتیم وقورت کدیم، اگه
فاکولته ساخت وبچه ودختره پالوده پالوشاند چیزی نگفتیم وقورت کدیم ،
بالاخره هر مرداری که کد چیزی نگفتیم و قورت کدیم . اما امروز ای بی
ناموسی ره که گاو های مسلمان زیر پای گاو های کافرروسی انداخت قبول
کده نمیتانیم ! ای کافر از دین گشته نکتایی پوش که امروز ده نماز عیدام
نامده میخایه که نسل ، نسل مارا کافروبی دین بسازه ! اومردم از خدا وایه
کنین ای بی ناموسی ره قبول نکنین ! جهاد سر تان فرض شده . بخیزین
وقیام کنین وگاو های روسی کافر بکشین ! گوشت های شانه آتش بزنین و
آ خرت کمائی کنین ! کلمهء تکبیر الله اکبر .. الله اکبر ! اگر کسی الله اکبر
نمیگه وده جهاد شریک نمیشه او هم کافر وروسی است سرش از زدن
ومالش از تاراج اس ! بخیزین قیام کنین الله اکبر ! الله اکبر !... ))
مردم همه به یکصدا الله اکبر گفتند ودر سرک ها وجاده ها ریختند . قیام
شروع شد .هرکس هرچی که در خانه داشت چاقو ، پیشقبز ، تلوار ،
شمشیر ، تفنگ وتفنگچه با خود گرفته و بطرف فارم دولتی شتافتند . گاوها
را کشتند فارم زراعتی را به آتش کشیدند وبطرف ولایت براه افتادند .
فضای وحشت وکشتار وقیام سراسری در ولا یت ما آغاز شد .
رئیس دولت شخصآ دخالت کرد وهیآتی را به ولایت ما فرستاد ، والی
واراکین جدید به مرکز خواسیته شدند وخواجه سید عبد الغفور آغاسر
پرست ولایت ما مقرر شد این را میگویند چپه گرمک . پایان
زمین نازیبا !!!!
نبار باران !
زمین جای قشنگی نیست !
من از اهل زمینم ،
خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی
سودای بلبل دارد و
پروانه را هم دوست می دارد ...!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/۱٠ - نارنجی
