خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نارنجی
آرشیو شده ها
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
لینک دوستان
عاشق بی انتها
ونوس ، الهه عشق و زیبایی
روزنامه 77
خوب ترین مطلب ها و عکس های ورزشی
زندگی زیباست
آری آغاز دوست داشتن است
قلمدوست
مداد امیر
گفته ها و نکته ها
دستی بر آتش هنر
معلمی از جنس پائیز
قصه عشق
ماجراهای من و ژولی
دخترونه
رویاهای دخترونه ما
دلنوشته های من
نارنجی
داداش منصور
نازار و نازنین
رؤیا (زندگی باید کرد)
رنگین کلام
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
یه شروع دوباره
سلام

یه عالمه کلمه تو مغزم داره می دوئه
یه دریا دل شوره دارم
نمی دونم حالم چطوریه ! خوب یا بد !


چند روز دیگه دارم از ایران می رم ، نمی دونم جایی که دارم می رم دوره یا نزدیک ، نمی دونم خوبه یا بد و هزار تا نمی دونم دیگه که انگار جوابش رو می دونم اما ...
اما خوب می دونم که باید دعا کنم که خدا به همه صبر بده ، به منم همینطور
دارم می رم سراغ یه نوع جدید از زندگی ، تحول همیشه همراه با نگرانیه و من این رو می دونم
یقین دارم دلم خیلی زود برای همه چیز تنگ می شه اما راستش خسته شدم از درجا زدن (البته خدا پدر اینترنت رو بیامرزه که با همین سرعت لاک پشتیش هم داره تموم سعیش رو می کنه تا راههای دور رو نزدیک کنه ، حالا اگه یه عالمه از برنامه ها و سایت ها به شما و بنده اجازه ورود نمی دن تقصیر اینترنت نگون بخت نیست)

اینجا رو خیلی دوست دارم و یقینا هر جای دنیا هم که برم اینجا می آم و نمی گم تند تند اما آپش می کنم

خلاصه ، می خوام خواهش کنم که واسم دعا کنید
دوستتون دارم
خوش باشید

پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ - نارنجی
ادامه ...
٢-یاد فراموشی
در این روز ها غم بغمه دل خان لالا شده بود .تنظرش می رسید که بلقس
غم بلا برده را در دل سبیل مانده اش می شنود . دلش به بلای بی درمان
غم خوری دچار شده بود. غم جنگ ودعوای دخترش فریده باشوهر جلمبرش
غنی غم بیکاری وبی روزگاری پسر آغا شم شمش فرید که نه از درس
ومکتب شد ونه کدام کار وبار پیداکرد . غم بلوای خوری گل عیال داریش که
دگر در قصه خان لالا نبود وبه اصطلاح در دهن او پیاز ریزه نمی کرد . غم کار
وبار خودش که در این روز ها لق وپق شده بود این غم ها همه . دست
بدست هم داده خان لالا را پژ مرده وپرموچ وبه اصطلاح پکو ساحته بود .
هنگا میکه خان لالا از خواب بیدار شد ، آ سمان صاف بود ، هوای پاک
وسردی از کلکین به درون خانه می دمید. آ فتاب هنوز نبرامده بود اما
روشنایی کم رنگ آن در افق شرق قد بلندک میکرد .
خان لالا در بکس کار خود خوراکه صبح وچاشت خود را گذاشت ویا هو گفته
از خانه بر آ مد . موتر تاکسی اش را روشن کرد ، ویکراست بسوی میدان
هوایی روان شد . در قطار طولانی که پیش از او پر شده بود، جا گرفت و به
امید رسیدن به نوبت یک چشم خواب مرغی کرد . هنگامیکه نوبت او رسید آ
فتاب نیز یک نیزه بلند شده بود ونور پر درخشش آ ن بر چشمان بیدار خواب
خان لالا میتا بید .پیر مرد قانقرویی که خستگی مسا فرت از چشمان آ بی
او پیدا بود ، در موترتاکسی خان لالا نشست و برایش آ در س هوتل اتلانتیک
را که در مر کز شهر بساط پهن کرده است ، داد وخودش در سیت پشت سر
آ رام لمید .
خان لالا هی میدان وطی میدان ر اهی شهر شد . از ده سالی که در شهر
هامبورگ آ لمان تاکس رانی می کرد بار ها این راه ها را پیموده وسنگ و
چوب آ نرا بلد بود . میدانست که کدام چراغ سبزو کدام سرخ میشود برای
او همه چیزعادی بود ساختمان های دوکنار سرک ، خانه ها وقصر های
قدیمی وبا شکوهی که سالیان درازدر منطقهء
(( ایپندورف وروتن باوم شاسه )) لنگر انداخته بودند به نظرش یکنواخت
می آ مد ند .
خان لالا غرق در گرداب خیا لهایش بود .از گو لایی( دامتور) بطرف راست
پیچید . از پل( کنیدی) که( بینن الستر) را از( هوزن الستر ) جدا می کند و در
چهار سمت آن ساختما نهای قدیمی زیبایی قد بر افراشته اند گذشت
ونزدیک ایستگاه مرکزی ریل رسید . ودر برابر چراغ سرخ ترا فیکی که
بسمت راست آن ( اخمن پلتس) ایستگاه تاکسی های مرکزی هامبورگ
ودر سمت چپ آن سرک هوتل اتلا نتیک قرار داشت ، ایستاد . به ایستگاه
تاکسی ها که دید باورش نمی آمد ایستگاهی که همیشه پر از تاکسی می
بود تقریبا خالی است . خدا ، خدا می گفت که زود چراغ ترافیکی سبز شود
تا پیش از آ نکه کدام تاکسی دگری داخل میدان شود او زود تر در ردیف جا
بگیرد . چراغ سبز شد وخان لالا موترش را ریز داد وبدون اینکه پیر مرد
سواری را به هوتل اتلا نتیک برساند داخل میدان تا کسی ها ( اخمن پلتس
) شد شماره موتر های آ خری را نوشت وسیت موتر ش را کمی پشت سر
کشید ، چشمانش را بست ودوباره روی کش غم هارا برروی خود کشید
ویک چشم پینکی رفت .
چند لحظه سپری نشده بود که پیر مرد سواری از آواز هارن موتری بیدار شد
. چشمانش را مالید وپس از آنکه همه چیز را به یاد آ ورد ، به شانه خان لالا
زد وخواب وخیلا ت اورا پاره ، پاره کرد . برای خان لالا که همه چیز را ازیاد
برده بود ، ناگهانی آمد ، چیغ زد ووای وای گفت ! پیر مرد چشم آ بی که یک
قد پریدن خان لالا را دید وچیغ اورا شنید نیز ترسید ویک قد پرید فکر کرد که
خان لالا به زبا ن انگلیسی به او میگوید که چرا چرا ؟ او نیز به زبان انگلیسی
به خان لالا گفت : که ببخشید ، ببخشید من سواری هستم شما مرا از
میدان هوایی برداشتید وقرار بود، تا به هوتل اتلا نتیک بر سانید . چون من
زیاد خسته بودم ؛ در سیت پشت سر خوابیدم . حالا نمیدانم شما مرا چرا
اینجا آوردید واینجا کجاست ؟
خان لالا همه چیز را بیاد آورد . هم ترسیده بود وهم میخندید وخدا را شکر
میکرد که هوتل اتلانتیک نزدیک او بود . پایان
چها داستان طنز
سلام دوستای خوبم
تصمیم دارم چهار داستان طنز رو براتون بذارم ، البته هر داستان رو توی یه پست جداگانه می ذارم ، و باید بگم که به زبان افغانی نوشته شده ، امیدوارم خوشتون بیاد .
1.چپه گرمک
خواجه سید عبدالغفور آغا از سرامد های قدرت در ولایت ما بود .هیچ والی
ولایت نبود که به گپ او نکند . هانش هان ونی اش نی بود ، قاضی ولایت دو
دسته برایش تسلیم بود به اصطلاح خودش قوماندان پولیس تعیین میکرد
کسی بالای گپش گپ زده نمیتوانست . ملاامام مسجد جامع شهر درهیچ
نماز جمعه نبود، که ا زخیر وذکر او یادی نکند . با مدیران وکار مندان پائین
رتبه در یک دستر خوان نان نمیخورد .
بیاد دارم زمانیکه شاه به ولایت ما آمد ، اولین نفری که در میدان هوایی
ولایت از او پذیرایی کرد؛ سید عبدالغفور آغا بود. شاه با او دست داد، واو هم
دست های شاه را بوسید. پیش از نماز جمعه بالای منبر رفت وگفت : که
شاه سایهء خدا در روی زمین است . هر کسی که دست اورا ببوسد ، آتش
دوزخ بالایش حرام میشود . پسان ها آوازه انداخت که چون خود او دست ها
شاه را بوسیده است هر کسی که میخواهد آتش دوزخ بالایش حرام شود
دست های اآغا را ببوسد .
خلاصه اکثر دوسیه های گنهکاران وبیگناهان را پیش از آنکه پای آن به
محکمه کشانیده شود آ غاشخصأ فیصله میکرد وفیصلهء او برای مردم ولایت
ما نیز پذیرفتنی بود وآغا هم همیشه طرفداری کسی را میکرد ، که پولدار تر
وبغل گرمتر بود . اکثر مردم به این موضوع پی برده بودند ولی کسی چلل
نمیکرد ؛ زیرا میترسید که ا غا خبرنشود ، اگرآغا بوی بر میشد کاری میکرد
که خاک خشک در دیوار خانه وی بچسپد . روز روشن را سرش شام تاریک
میساخت .چنان برباداش میساخت که درروز ستاره های شب را میدید . وبه
اصطلاح پوستش را کاه پر میکرد .
یک روز سید شفیع دار داری کفتان صنف ما بچه سید عبدالغفور را که پسر
تنبل وبی تربیتی بود به دستور مدیر مکتب کفپایی برداشت . فردا هم مدیر
مکتب وهم کفتان صنف هردو را گم کرد هردو را چنان پشت نخود سیاه
فرستاد که تا امروز کسی به اصطلاح سوانح آنها را نخواند .
روزگار مادی آغا چنان بلند بود که کسی با بال وپر شکسته بطرف او پرواز
کرده نمیتوانست .اوگاری توسن زمانه را دو اسپه میدواند .
آغا در ظاهر مردی قد بلند و لاغر اندام بود . خط ها چهره اش بی نظم بنظر
میرسید بینی برگشته اش مثل نول عقاب تمایل بی موجبی به پائین داشت
. چشمان سبز ودرشت اش که هنگام سکون برجسته تر میشد . سرشار از
کینه توزی او بود . موهای زردش را که به پائین شانه میکرد پیشانی او را
خورد تر نشان میداد . همیشه پیراهن وتنبان سفید میپوشید وتسبیح
یکصدو یک دانه یی شاه مقصودی در دست میگشتاند .وقت راه رفتن سرش
را بلند میگرفت تا اور ا با غرور وسر شار نشان بدهد . دریک کلام او
خوشگذران ومغروری بود که از فردا اندیشه نداشت .
اما زمانه هیچگاهی به ساز دایمی کسی نمیرقصد ، میخواهد بگوید ، که من
مستقل واستوار هستم و با آغا ساز رقابت نواخت .
اوایل تا بستان بود وهوا چنان گرم وتفت زا که حتا مرغان خنیاگر نیز به
گوشه ها غلطیده بودند . ؛ صبح نفس های تازه به دنیا ی هستی می دمید ،
مردم با بی حالی از گرمای شب، کار روزانهء خویش را آ غاز میکردند که
برنامهء روزانه رادیوی افغانستان قطع شد وبجایش سرود های میهنی واتن
محلی پخش شد . در دهن دروازهء ولایت بجای پولیس سر بازان قوا ی
مسلح ایستاده شدند .روز روال عادی اش را از دست داد . یکبار غریو بر
خاست که جمهوریت شد . بچه ها ودختر های دارالمعلمین که یگانه مرکز
تعلیمات عالی در ولایت ما بود با گفتن شعار های زنده باذ جمهوریت به جاده
ها وسرک ها ریختند . از فردای همان روز در کشور ما جمهوریت اعلان وگلیم
شاهی بر چیده شد .
آغا در اوایل عصبانی بنظر میر سید . ولی بزودی لباس جدید سیاسی اش را
پوشید ودر نماز جمعه متاع اش را که طرفداری از جمهوریت بود به بازار
پیشکش کرد .
هنوز آب در روده های جمهوریت گرم نامده بود که والی ، رئیس محکمه ،
قوماندان پولیس ، ودیگر رهبران ولایت ما یکی پس دیگری پی کلاه شان
رفتند و بجای آنها آدم های جدید ،که درس خوانده ودانشگاه دیده بودند.
نشستند . اهسته آهسته زمانه ساز پیروز ی اش را مینواخت وآغا را به باد
فراموشی میسپرد . والی جدید اصلأ به آ غا نگاه نمیکرد . قاضی جدید خوداش تصمیم میگرفت ، حتا ناظر خاص آ غا را به خاطر قتل عمدی زندانی ساخت . پسر کا کا ی آ غا قریب به اعدام برابر شود . اصلاحات جدید مالیاتی زمین بیخ زمینداری آ غا را سست کرد. پسر آغا را بخاطر نقل ، مکتب گریزی ، وتنبلی از مکتب کشیدند .حتاداماد
ودخترآغا زیر بار دستو رات وی نمیرفتند . دگر به اصطلاح قصه آ غا مفت شده بود .
در رگ های خواب بردهء ولایت ما جنب وجوشی تازهء دمید . جای خر واسپ
را موتر وسرویس های دولتی گرفت . سرک های قیر یا اژدهای سیاه بی
سرو دم در دل کوها ودشت ها کشیده شدند .مردم برای اولین بار آدم هارا
در صندوقچه های متحرک که آنرا تلویزیون میخواندند دیدند . دشت های بی
آب وعلف را سبز وخرم ساختند . مردم به چشم سر میدند واز یکدیگر
میشنیدند . که دولت جدید گاو های اصلاح شده را از روسیه اورده که وزن
وکتگی آ نها دو ویا سه مرتبه از گاو های پچل وشیر سوختهء وطنی کرده
بزرگتر بود ، هم شیر زیاد میدادند وهم چاق وچله بودند . پسان ها به
مشوره وتر نر ان گاو های ماده وبقه طلب وطنی را با گاو های نر روسی
جفت گیری کردند وگوساله های جدیدی به دنیا پیشکش کردند که هم قواره
شان به گاو میماند ، وهم چاق وچله بودند . خلاصه مردم ولایت ما احساس
کردند که ما هم از دنیایی پیشرفته چیزک های گرفته ایم .
خدا چا قوی سید عبد الغفور آ غا را که نامش آهسته ، آهسته در حال گل
شدن بود دسته داد
روز اول عید قربان بود چشمان پر درخشان ولایت ما شاهد جنب وجوش بی
مانندی بودند . که از سنگ وچوب بر میخاست . مردم با لباس های جدید
ولبان پر خنده در مسجد جامع شهر گرد آ مده بودند . تا نماز شکرانهء خلیلی
را به در گاه یزدان بر پا دارند . پس از ختم نماز که هنوز خطبهء عید خوانده
نشده بود.سید عبالغفور آ غا با عصبانیت مکرافون را از دست ملا امام مسجد قاپید وبا آواز بلند صدا کرد :
((ای مرد مسلمان امروز روز عید نی بلکه روز مرگ ناموس ودین تان اس .
او بی غیرت ها ! والی جدید هرچی که کردما قورت کدیم وچیزی نگفتیم .
اگه سرلچی وپای لچی ره مود ساخت چیزی نگفتیم وقورت کدیم، اگه
فاکولته ساخت وبچه ودختره پالوده پالوشاند چیزی نگفتیم وقورت کدیم ،
بالاخره هر مرداری که کد چیزی نگفتیم و قورت کدیم . اما امروز ای بی
ناموسی ره که گاو های مسلمان زیر پای گاو های کافرروسی انداخت قبول
کده نمیتانیم ! ای کافر از دین گشته نکتایی پوش که امروز ده نماز عیدام
نامده میخایه که نسل ، نسل مارا کافروبی دین بسازه ! اومردم از خدا وایه
کنین ای بی ناموسی ره قبول نکنین ! جهاد سر تان فرض شده . بخیزین
وقیام کنین وگاو های روسی کافر بکشین ! گوشت های شانه آتش بزنین و
آ خرت کمائی کنین ! کلمهء تکبیر الله اکبر .. الله اکبر ! اگر کسی الله اکبر
نمیگه وده جهاد شریک نمیشه او هم کافر وروسی است سرش از زدن
ومالش از تاراج اس ! بخیزین قیام کنین الله اکبر ! الله اکبر !... ))
مردم همه به یکصدا الله اکبر گفتند ودر سرک ها وجاده ها ریختند . قیام
شروع شد .هرکس هرچی که در خانه داشت چاقو ، پیشقبز ، تلوار ،
شمشیر ، تفنگ وتفنگچه با خود گرفته و بطرف فارم دولتی شتافتند . گاوها
را کشتند فارم زراعتی را به آتش کشیدند وبطرف ولایت براه افتادند .
فضای وحشت وکشتار وقیام سراسری در ولا یت ما آغاز شد .
رئیس دولت شخصآ دخالت کرد وهیآتی را به ولایت ما فرستاد ، والی
واراکین جدید به مرکز خواسیته شدند وخواجه سید عبد الغفور آغاسر
پرست ولایت ما مقرر شد این را میگویند چپه گرمک . پایان
زمین نازیبا !!!!
نبار باران !
زمین جای قشنگی نیست !
من از اهل زمینم ،
خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی
سودای بلبل دارد و
پروانه را هم دوست می دارد ...!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/۱٠ - نارنجیاقتصاد !
اقتصاد مرسوم:
دو تا گاو ماده دارین…. یکیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرین…به
تعداد گاوهای گله شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می کنه…پول براتون
همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین …
*اقتصاد هندی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. اونها رو می پرستین و عبادت می کنین !
*اقتصاد پاکستانی** :** *
هیچ گاوی ندارین … ادعا می کنین که گاوهای هندی مال شما هستن … از
آمریکا طلب کمک مالی می کنین … از چین طلب کمک نظامی می کنین … از انگلیس هواپیماهای جنگی … از ایتالیا توپ و تانک … از آلمان تکنولوژی …
از فرانسه زیر دریایی … از سوییس وام بانکی … از روسیه دارو … و از ژاپن
تجهیزات … با تمام این امکانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتین !!
* اقتصاد آمریکایی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. یکیش رو می فروشین و دومی رو تحت فشار مجبور می کنین که به اندازه ء ۴ تا گاو شیر تولید کنه … وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می کنین … تقصیر رو گردن یه کشور گاودار میندازین و
بعد طبیعتا” اون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد … یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین !
*اقتصاد فرانسوی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا
گاو داشته باشین!
*اقتصاد آلمانی** :** *:
دو تا گاو ماده دارین …. اونها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار میدین …
بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می کنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن !
*اقتصاد انگلیسی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. که هر دو تاشون گاو دیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن ! ﴾
*اقتصاد ایتالیایی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. نمی دونین که اونها کجا هستن … پس بیخیال میشین و
میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !
*اقتصاد سوییسی** :***
۵۰۰۰ تا گاو ماده دارین … هیچکدومشون مال خودتون نیستن … از کشورهای دیگه پول می گیرین که دارین گاوهاشون رو نگه می دارین !
*اقتصاد ژاپنی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. اونها رو از نو طراحی ژنتیکی می کنین … هیکل
گاوهاتون یک دهم اندازه ء طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر
تولید می کنن … بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون و آدامس با شخصیت
گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و
توی تمام جهان پخش می کنین و می فروشین!
*اقتصاد روسی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. اونها رو می شمرین و متوجه میشین که ۵ تا گاو دارین
… اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین که ۴۲ تا گاو دارین … اونها رو
دوباره می شمرین و متوجه میشین که ۱۷ تا گاو دارین … یه بطری ودکای دیگه باز می کنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین !
*اقتصاد چینی** :** *
دو تا گاو ماده دارین …. ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می دوشن … بعد ادعا
می کنین که سیستم استخدامی و شغلی کاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر کس رو هم که آمار واقعی رو بیان کنه بازداشت می کنین
!
*اقتصاد ایرانی** :** *
دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث رسیده … یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زکات و سهم صدا و سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می کنه … دومی رو هم قربونی می کنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ………… . . و غیره می کنین! … و اقتصاد کماکان فلج می مونه
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۸/۱ - نارنجی
فقط یه ایرانی میتونه……
فقط یه ایرانی می تونه وقتی می ره
مهمونی، فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟
فقط یه ایرانی می تونه هر چیزی که می اوفته رو زمین، با یک
فوت ضدعفونی کنه!
فقط یه ایرانی می تونه کمتر از یک سال بعد از مهاجرتش به
یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه !
فقط یه ایرانی می تونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس
بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم می شه، همین طوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل آشغال !!!
فقط یه ایرانی می تونه با وجود این همه نداری و بیکاری و
تورم، وقتی مهمون واسش می آد، سعی کنه بهترین پذیرایی کنه و بهترین غذارو بزاره
واسه مهمونش، تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.
فقط یه ایرانی می تونه ساعت مچی ببنده رو دستش، بعد اگه
بهش بگی ساعت چنده ؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه !
فقط یه ایرانی می تونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از
مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدر و هفته ای دوبار می ره !
فقط یه ایرانی می تونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره
از رئیسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی !
فقط یه ایرانی می تونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه !
فقط یه ایرانی می تونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه !!!
فقط یه ایرانی می تونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون
رو زمین می بینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره
بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش.
فقط یه ایرانی می تونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار می
شه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه !
فقط یه ایرانی می تونه ماشین کولردار سوار بشه ولی خودشو
با روزنامه باد بزنه!
فقط یه ایرانی می تونه با پاکت های خالیه ساندیس، واسه
خودش ساک دستی درست کنه !
فقط یه ایرانی می تونه ۱۰ ساعت تمام از تاریخ و مردم
و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
فقط یه ایرانی می تونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل
یا قومیتی ضربه ای می خوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری می شه !
مثلا دخترا همه بی احساسن، پسرا همه خائنن، اصفهانی ها همه
خسیسن، موتور سوارا همه بی فرهنگن.
فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه
و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری !
فقط یه منشی ایرونی می تونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره !
فقط یه ایرانی می تونه وقتی پشت فرمونه به پیاده روها فحش
بده و وقتی پیاده می ره جایی، به راننده ها فحش بده !
فقط یه ایرانی می تونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف
نانوایی و تاکسی دفاع کنه !
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/٢۳ - نارنجی
موبایل دزدی !!!!!
به گزارش ایرنا، اخیرا امکان جدیدی به برخی از گوشی های تلفن همراه داده شده است که صاحبان آنها را قادر می سازد طوری گوش هایشان را تنظیم کنند که در صورت دزدیده شدن جیغ بکشند و دزد را رسوا کنند. از آنجاییکه یکی از اهداف ما بومی سازی تکنولوژی غربی می باشد، پیشنهاد می کنیم که متناسب با شغل و شخصیت دارنده گوشی، پیام هایی برای جناب دزد صادر شود.
مثلا:
اگر صاحب گوشی لات بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «گوشی منو کش می ری نسناس؟ اخ کن بیاد تا شیکمتو سفره نکردم جوجه!»
اگر صاحب گوشی روشنفکربود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «همشهری عزیز! همانگونه که می دانید دزدی یک عمل نامتمدنانه است که حتی سوفسطائیان یونانی نیز آن را قبیح می دانسته اند. لطفا آنرا مسترد کنید»
اگر صاحب گوشی ژیگول بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «گوشی منو دزدیدی ناقلا! الهی موش بخوردت… زود بیار بده که قرارم دیر شد. ناز بشی الهی»
اگر صاحب گوشی دولتی بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «یا زود گوشی رو بیار تا مشمول مهروزی بشی یا ظرف ۱۵ روز افشات می کنم!» (همراه با آلارم!)
اگر صاحب گوشی روحانی بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «برادر دینی؛ آیا شما نمی دانید دزدی یک گناه کبیره بوده و سارقین به جهنم می روند مگر آنکه توبه کنند و حق الناس را ادا نمایند. فلذا تا دیر نشده حق الناس را ادا و توبه کنید. والسلام علی من التبع الهدی»
اگر صاحب گوشی استشهادی بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «بسمه تعالی. لازم نیست این گوشی رو برگردونی چون ظرف مدت ۵ ثانیه منفجر می شه. انا لله و انا الیه…» (بـــــوم!)
اگر صاحب گوشی روزنامه نگار بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «ببین… فقط یه دقیقه گوش کن… به خدا موبایل ابزار دستمه… می دونی من باید چند ماه کار کنم تا یکی مثل این بخرم؟ (با هق هق)… من زن و بچه دارم، خونه م اجاره ایه، بیمه نیستم هنوز، قسط دارم…تورو جون مادرت بیار بده والا از زندگی سیر می شم و یه مقاله تند سیاسی می نویسم تا سر به نیست بشم. خونم گردنته ها!»
اگر صاحب گوشی کارمند دولتی بود وقتی گوشی دزدیده شد پیام بدهد: «حیف که این موبایلی که بلند کردی مال من نیست… والا حالی ازت می گرفتم که به الاغ بگی آق دایی، مرتیکه شاه دزد!»
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/٢٢ - نارنجی
پیام
میدانم هر ازگاهی دلت تنگ میشود!
همان دلهای بزرگی که،
جای من در آن است
آنقدرتنگ میشودکه حتی یادت میرود من آنجایم...
دلتنگی هایت را ازخودت بپرس و نگران هیچ چیزنباش
هنوزمن هستم،
هنوزخدایت همان خداست،
هنوز روحت ازجنس من است
اما!!
من نمیخواهم تو همان باشی!
تو باید درهرزمان بهترین باشی...
نگران شکستن دلت نباش و میدانی که من،شکست ناپذیرم!
و تو مرا داری
برای همیشه...
چون هروقت گریه میکنی،دستان مهربانم چشمانت رامینوازد
و هرگاه تنهاشدی،تازه مرایافته ای...
درست است که مرافراموش کرده ای،
اما!
من،حتی سرانگشتانت را ازیادنبردم،
دلم نمیخواهدغمت راببینم،میخواهم شادباشی،این رامن میخواهم...
شب هاکه خوابت نمیبرد،فکرمیکنی تنهایی،
اما!
من هم دل به دلت بیدارم...
فقط کافیست،
خوب گوش بسپاری و بشنوی،ندائی که تو رافرامیخواند،
به،زیستن...
باعشق- پروردگارت
--------------------------------------
واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛
" اشـــــــــــتـــیــــاق " است ..
مشتاقش که باشی ، حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است .!.
طنز
هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!
***************************
روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم...
***************************
به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام ...
میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پَ نه پَ منظورم کامیون و تراکتورو ایناست !
***************************
ماشینه تا شیشه جمع شده ... یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش کشیدن ...
یارو داره رد میشه ... میگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خستش کرده خوابیده
***************************
دندونم بد جوری درد میکرد ... دستمو گذاشته بودم رو صورتم ...
دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پَ نه پَ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت ، همسایه ها اذیت نشن!
***************************
دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم
***************************
جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم
***************************
رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!
***************************
رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟
میگه اگه جا داد بگیرم؟
پَ نه پَ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم بخندیم
***************************
جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!
***************************
سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو
کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!
پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!
***************************
از تاکسی پیدا شدم به راننده نیگا میکنم,میگه باقی پولتو میخوای؟میگم پـــَ نَ پـَـَــــ میخوام یه دل سیر نیگات کنم میری دلتنگت نشم
***************************
رفتیم رستوران، میگم 2 تا جوجه لطفا،
میگه جوجه کباب؟
پـَــ نَ پـَـــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز
***************************
گواهینامه دوستم رو گرفتن باهم رفتیم راهنمایی رانندگی،
افسره میگه زیرسیبیلی بدین حله. دوستم میگه زیرسیبیلی منظورش رشوه بود؟
پَــ نَ پَـــ ! منظورش لب بود (((:
***************************
رفتم مغازه می پرسم آقا مرگ موش دارید...
می پرسه برای کشتن موش می خوای؟
پـــَ نَ پـَـَــــ به عنوان تونیک تقویت مو می خوام ازش استفاده کنم میگن حرف نداره ...
***************************
داشتم دور خونه خدا زیارت میکردم.
یه بنده خدایی گفت طواف میکنی ?
پ نه پ میخوام ببینم پنجرش کجاس
***************************
طرف اومد این پاشو بندازه رو اون پاش،کفشش خورد به شلوارم،شلوارم خاکی شد.
میگه آخ آخ ببخشید شلوارت خاکی شد؟
پَ نَ پَ شما ببخشید که کفشتون شلواری شد!
***************************
ساعت 5 میگم خسته نباشید خداحافظ...
میگه تشریف می برید؟
پـــَ نَ پـَـَــــ تشریف میارم می خواستم ببینم حواست هست
***************************
رفتم پارک کنم اومدم پارک دوبل بزنم، ماشینه از عقب اومد فرو کرد تو جا پارک.
میگه ببخشید میخواستید پارک کنید؟!!
پــَ نَ پـَـ جا نگهداشته بودم تو بیایی پارک کنی دوره هم باشیم
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٥/٩ - نارنجی
مورچه اخراجی

مورچه هر روز صبح زود سر کار میرفت و بلافاصله کارش را شروع میکردبا خوشحالی به میزان زیادی محصول تولید میکرد
رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه میدید مورچه میتواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود
بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود،استخدام کرد
اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود
او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت
عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت
شیر از گزارشات سوسک لذت میبرد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید
را توصیف میکند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند
او میتوانست از این نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره میداد استفاده کند
بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد
او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد
مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود،
از این حذ افراطی کاغذ بازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر میداد متنفر بود
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی
که مورچه در آن کار میکرد معرفی کند
این سمت به جیر جیرک داده شد.
اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود
این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی
که از واحد قبلی اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک
کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد
اکنون واحدی که مورچه در آن کار میکرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمیخندید و همه ناراحت بودند
در این زمان بود که جیر جیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد
با مرور هزینههایی که برای اداره واحد مورچه میشد،
شیر فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است
بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد،
نتیجه نهایی این بود: تعداد کارکنان زیاد است
حدس میزنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت!!!!!!!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/٢٩ - نارنجی

