حرفهای نارنجی

امروز ناخن هایم را از ته گرفتم ، کاری که سال هاست نکرده ام . دلم می‌خواست چیزی از وجودم را بِکَنم و بریزم دور . یک‌جور انتقامِ آیینی . ما زن‌ها رسم خوبی داریم . زمانه که سخت می‌گیرد ، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن . ناخن‌ها ، موها ، حرف‌ها ، رابطه‌ها ....

پ.ن : تصمیم دارم که با وبلاگم خداحافظی کنم ، درست مثل ناخن هایم . حذفش نمی کنم چون دوستش دارم اما ادامه هم نمی دهم . بیشتر از شش سال با این وبلاگ  همراه بودم اما ...

شاد باشید و روزگارتون به کام بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

خیلی از اون موقع گذشته اما این ماجرا از ذهن من پاک نمی شه و با جزئیات کامل به یاد دارمش !

روز اول مدرسه بود ، اون سال قرار بود برم به یه مدرسه جدید ! کلاس دوم دبستان !

تا قبل از اون روز تقریبا هیچ جای نا آشنایی رو تنهایی نرفته بودم ! دختر خجالتی ای بودم ! یا شاید بهتره بگم که خیلی پر شهامت نبودم !

با مامان اومدم تا جلوی در حیاط ، مامان گفت : " اون ساختمون سفید  رو می بینی ته کوچه ؟ " گفتم : " آره " گفت : " همون مدرسته ! خودت برو !!!! " با تعجب گفتم : " خودم برم ؟ تو نمیای ؟ " گفت : " نه ! خانوم شدی دیگه ، برو نترس ، من از اینجا نگات می کنم تا برسی " گفتم : " من نمی رم ! " و برگشتم توی حیاط .

مامان هم اومد توی حیاط و در رو بست ، جلوی پام زانو زد و لبخند زد و گفت : " خوب گوش کن ببین چی می گم ، ما الان این طرف در هستیم ، این طرف در اسمش خانواده ست ، اینجا همه دوستت دارن ، اگه کمک بخوای و دست دراز کنی همه کمکت می کنن ، اینجا تنها نمی مونی ، اشتباهاتت بخشیده می شن ، دل همه اینجا برات تنگ می شه و کافیه دلت بخواد تا این در به روت باز بشه ، اینجا یه محیط امنه ... اما اون طرف در اسمش جامعه ست ، اسمش اجتماعه ، یعنی ارتباط با آدمهایی که جزو خانواده نیستن ، ممکنه آدمایی توش باشن که دوستت داشته باشن اما خیلی از آدما هم هستن که دوستت ندارن ، اونجا نباید از هر کسی کمک بخوای چون ممکنه که کمکت نکنه یا حتی خدایی نکرده بیشتر زمینت بزنه ، اونجا جاییه که باید تنها با مشکلاتت روبرو بشی ، باید بتونی تنهایی انتخاب های مهم انجام بدی ، انتخاب هات خیلی مهمه ، اشتباهات ممکنه بخشیده نشن ، ممکنه آدمای زیادی رو ببینی اما شاید دلت براشون تنگ نشه ، اونجا خیلی امن نیست ... اما اگه توی خانواده بمونی رشد نمی کنی ، بزرگ نمی شی ، برای اینکه بزرگ بشی باید بری توی جامعه ، باید خودت لمس کنی ، نباید بترسی ، مثلا مدرسه یه اجتماع کوچیکه ، بعدها باید وارد اجتماع های بزرگ تر بشی ، برای موفق شدن توی جامعه هم باید استقلال داشته باشی ، یعنی باید بلد باشی تنهایی از خودت دفاع کنی ، اگه مستقل نباشی و همیشه به کمک یه نفر احتیاج داشته باشی می شی یه عضو ناقص ! تو که این رو نمی خوای ؟ " گفتم : " نه ! " گفت : " پس از استقلال توی رفتن به مدرسه شروع کن ! " یه نگاه بهش کردم و با تردید گفتم : " باشه "  این رو گفتم چون دلم نمی خواست که یه عضو ناقص باشم ! اما دلم نمی خواست برم ، ته دلم می لرزید ...

مامان در رو باز کرد ، گفت : " برو ، من از اینجا نگاهت می کنم تا برسی ، مواظبتم " ... خداحافظی کردم و راه افتادم ، راه طولانی ای نبود اما می ترسیدم تنهایی برم ، هر دو یا سه تا قدمی که جلو می رفتم بر می گشتم و به مامانم یه نگاه می انداختم که مبادا رفته باشه ، مامانم هم یه لبخند تحویلم می داد که یه کم آرومم می کرد و مطمئن می شدم که مامان مواظبم هست ، کم کم رفتم و تا نزدیک مدرسه رسیدم ، قدم های آخر رو خیلی محکم برمیداشتم ، دیگه بر نمی گشتم تا مامانم رو ببینم ، خیلی پیرزومندانه وارد مدرسه شدم ، خیلی از خودم راضی بودم ....

شاید اون روز توی زندگی من یه اوج بود ، چون به خاطر شهامتی که اون روز به دست آوردم بعدها راحت و به تنهایی کارهای زیادی رو انجام می دادم و خیلی جاها می رفتم ، مثلا وقتی 13 ساله بودم تقریبا هر هفته تنهایی مطب دندون پزشک می رفتم ( آخه اون موقع ها دندونام رو ارتودنسی می کردم ) ، کاری که شاید خیلی کم پیش میومد دخترای هم سن من انجام بدن یا اجازه داشته باشن که انجامش بدن ! البته باید بگم که به شدت هم محتاط بودم و هستم .

شاید استقلال امروزم و قدرت حفظش رو مدیون مامانم و اون روز هستم .

حمایت های بی دریغ و بدون توقف خانواده م که تا امروز و تا این لحظه همراهم بوده و هست باعث می شه که حس نکنم تنهام ( در حالی که کاملا به استقلالم و انتخاب هام احترام می ذارن )

کاش یاد می گرفتم که با دلتنگی باید چه کرد ؟؟؟؟؟ چون این یکی واقعا سخته !

روزگارتون به کام بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |


من از آن دسته آدم هایی نیستم که ماندگار می شوند .

می چسبند یک جایی گوشه ی ذهن شما و کنده نمی شوند .

بامزه نیستم آنگونه که خنده را بر روی لبانتان نقاشی کنم .

آنقدری کتاب نخوانده ام ، فیلم ندیده ام ، سفر نرفته ام ، تجربه های جالب نداشته ام یا موسیقی شناس نبوده ام که با شما بحث کنم و بر سر بحث خود ذهنی را درگیر کنم .

لحنم ، قیافه ام ، لباس پوشیدنم و حرف هایی که می زنم خیلی معمولی هستند .

معمولی تر ازآن که ذهنت را درگیر انتهای کلامم کنی .

من هیچ ایده ای ندارم . هیچ ایده ای برای نجات دادن دنیا .

خیال پرداز خوبی نیستم . واقع را می بینم . همه چیز را همان گونه می بینم که هست و دیگران را همان جوری می پذیرم که هستند .

کسی را سوال پیچ نمی کنم . اصراری ندارم که کسی خودش ، دنیای شخصی اش یا گذشته و حالش را تمام و کمال برایم توضیح دهد . فکر می کنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم بی دلیل به پیشم می آیند و همانقدری که لازم است برایم توضیح می دهند . حتی اگر غرورشان مرا لایق خود نداند و یا مرا کوچکتر از سنم بداند که هستم .

بله ! من مدت هاست که به هیچ اصراردارم به هیچ بودن ،

آمدن ، نگریستن ، رفتن .

اصراری ندارم به برآورده شدن خواسته هایم .

اصراری ندارم اگر خیلی دلتنگش می شوم ، خیلی دلتنگم شود .

اگر خیلی دوستش دارم ، دوستم داشته باشد .

اصراری ندارم به فهمیده شدن ، به درک شدن ،

به اینکه یکی گوش باشد برای غصه های کوچک و بزرگم .

اصراری ندارم به غافلگیر شدن ، به عوض کردن اطرافیانم ،

به اثبات درست بودن عقایدی که خود هیچ اطمینانی ندارم به درست بودنشان .

حتی اصراری ندارم به زنده بودن ، به زنده ماندن .

من معمولی ام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست .

معمولی بودن فقط خیلی معمولی ست .

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدمهایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقتها ما آدمهایی را دوست داریم که دوستمان نمیدارند، همانگونه که آدمهایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر میخوریم و همواره بر میخوریم... اما آنانی را که دوست میداریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمیخوریم! گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی، تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری... خب؛ گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده!! او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی... او به تو می آموزد و تو را ترک می کند و می رود، ........ و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست... و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی! از مقصد بی انتها نهراسی! از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

سلام و هزار تا سلامقلب

امروز صبح یه جریان خنده داری پیش اومد ( البته الان خنده داره ، اون موقع وحشتناک بود ) ، یه سوسک از اینا که پرواز می کنن توی خونه دیدم استرس ، خداییش این یکی از عهده ام بر نمیاد ، یه جوری جیغ زدم که همه مردگان شهر هم بیدار شدن نیشخند ، با خودم گفتم چی کار کنم حالا ؟ کلی با خودم کلنجار رفتم که برو دختر با یه چیزی بزن روش ، ولی هر کاری کردم نشد ، اصلا سوسکه که تکون می خورد من یه متر عقب تر از جای قبلی می ایستادم ، دیدم راه نداره اصلا ، رفتم در همسایم رو زدم و آقای همسایه اومد بیرون و چون احتمالا رنگم پریده بود با نگرانی پرسید چیزی شده ؟ منم براش توضیح دادم که چی شده ، یه کم خندید و گفت بریم این هیولا رو از خونه شما بیرون کنیم ، خلاصه خدا خیر بده این آقای همسایه رو که نجاتم داد ، البته ایشون با کفش رفتن توی خونه و مجبور شدم همه خونه رو تمیز کنم برای همین هم مجبور شدم که قرار ملاقاتم رو با دوستم به هم بزنم تا به کارام برسم ( قرار بود که صبح با هم بریم بیرون و یه کم خوش بگذرونیم )

برای ناهار ( جای همه خالی ) لوبیا پلو درست کردم و یه بشقاب هم برای جناب آقای همسایه بردم برای تشکر

خلاصه بعد از ظهر همینطوری نشسته بودم که یادم اومد باید می رفتم بانک ، آخه یه مشکلی با حسابم داشتم که باید رفع می شد ( که نشد ) خنثی

همین که از خونه اومدم بیرون دوستم زنگ زد و گفت صبح که نشد بریم بیرون بیا الان بریم ، منم قبول کردم و بعد از بانک با هم رفتیم بیرون و جاتون خالی کلی خوش گذشت لبخند

قبل از اینکه این پست رو بنویسم یه فیلم دیدم به اسم حوض نقاشی که خیلی خیلی خیلی محشر بود ، با اینکه یه جاهاییش قلبم درد گرفت ناراحت اما از اون فیلمایی بود که دوستش داشتم

خلاصه امروز تموم شد ، امیدوارم اتفاق امروز صبح دیگه تکرار نشه ، آمین

روزگارتون به کامبغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٢ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

 

برگرفته از فیلم هیس! پوران درخشنده

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "
خوشش نمی یاد

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

کودکی، دخترکی ، موقع خواب


سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید:


زندگی چیست؟


پدرش از سر بی صبری گفت:


زندگی یعنی :عشق


دخترک با سر پر شوری گفت:


عشق را معنی کن!


پدرش داد جواب:


بوسه ی گرم تو بر گونه ی من


دخترک خنده برآورد ز شوق


گونه های پدرش را بوسید


زان سپس گفت:


پدر … عشق اگر بوسه بُوَد…


بوسه هایم همه تقدیم تو باد !..................؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد

 

و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

سلام و صد تا سلام

امشب هوس کردم عکسای دوران دانشجوییم رو نگاه کنم قلب دلم واسه تک تک روزاش تنگ شده ، دلم می خواد دوباره برم دانشگاه خیال باطل

یه عکس خیلی تار و نامشخص از یکی از کلاسام دیدم که به صورت یواشکی توسط یکی از آقایون هم کلاسی گرفته شده بود نیشخند دلم خواست بذارمش اینجا ، آخه چون تاره چهره هیچ کس مشخص نیست پس کسی دلخور نمی شه نیشخند البته من هم توی عکس هستم و کاملا نامشخص نیشخند

این کلاس آزمایشگاه دستگاه های جانبی ، توی بهار سال 1388 ، توی اتاق CAD ، ساعت 7 شب توی زیر زمین ساختمون فنی و مهندسی دانشگاه هست

راستی اون آقایی که کت پوشیده استاده این درس و البته استاد بسیاااااااااااااااااااری از درسهام بودن چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

-         تا حالا به مرگ فکر کردی ؟

-         آره ! زیااااااااااااااد !

-         می ترسی ؟

-         نه ! یعنی نمی دونم ! بیشتر کنجکاوم ، یعنی یه جورایی برام جالبه

-         که چی ؟

-         که می خواد چی بشه بعد از مرگ ، اینجاش برام جالبه

-         اما من می ترسم ، از کارایی که کردم یا نکردم می ترسم ، فکر حساب کتابشم !

-         پس شما هم از خود مرگ نمی ترسید ، از وجدانتون می ترسید !

-         نه دقیقا ، مرگ در کل ترسناکه ، نگرانم !

-         خوب نگرانیتون قابل درکه ، شما دو تا بچه دارید که طبیعیه که نگرانشون باشید و سعی کنید تا جایی که فرصت دارید مواظبشون باشید ، یعنی همه ما یه چیزایی داریم که نگرانیم با مرگ ما آسیب ببین ، منم دارم از این نگرانیا اما با اینجای حرفتون که گفتید مرگ در کل ترسناکه موافق نیستم ، نه اینکه فرشته باشما ، نه ، اصولا اعتقاداتم توی این زمینه فرق می کنه

-         چه جوریه مثلا ؟ اعتقادات رو می گم

-         ما داریم راجع به مرگ حرف می زنیم نه اعتقادات من ، این که کاملا شخصیه

-         حالا تو بگو ، شاید منم قبول داشتم

-         خدای مهربون من نمی سوزونه ، نمی ترسونه ، قهر نمی کنه ، ترک نمی کنه ، شاید باورتون نشه اما گاهی مجازاتش فقط یه لبخنده ! قلب

-         یعنی چی ؟ یعنی خدای تو با مال ما فرق داره ؟

-         نه ! من از دریچه دلم بهش نگاه می کنم ، اعتقاداتم حاصل دریافتهای درونیمه نه اونایی که توی کتابا می شه خوند !

-         این همش حرفه ، وقتی بمیریم معلوم می شه که اعتقادات کدوممون درسته

-         منم همین رو می گم ، تا نمیریم که نمی دونیم بعد از مرگ چی می شه ، دلم می خواد تا فرصت دارم از مهربونی و بخشندگیش که دارم لمس می کنم لذت ببرم تا اینکه از قهر و آتش فرضیش ! و هرگز توی باورم جا نمی شه که خدای مهربون و بخشنده من بخواد من رو بسوزونه !!!! واقعا این رو باور ندارمتعجب

-         حالا تو هر چی می خوای بگو ، من که دلم نمی خواد حالا حالاها بمیرم ، اول یه کم چاله چوله هام رو پر کنم ، بعد !

-         اما من حتی همین الان هم آماده ام ، نه اینکه سیر باشم از زندگی یا دلخوشی نداشته باشما ، نه اتفاقا ، تا دلتون بخواد دلیل دارم واسه زنده موندن ، یا اینکه به قول شما اصلا چاله چوله نداشته باشم توی زندگیم ، اتفاقا دارم ، زیادشم دارم ، اما خوب بالاخره راهیه که امروز و فردا باید برم ، البته کنجکاویم هم نقش مهمی دارهچشمک

-         واااااااااااا !!!! نمی ترسی ؟ واقعا این رو می گی ؟

-         گفتم که نمی دونم این حسی که به مرگ دارم چیه ، اما فکر نکنم ترس باشه ، بیشتر از اینکه مجبور باشم مرگ عزیزام رو ببینم می ترسم ، فکر نمی کنم بتونم تحمل کنمناراحت

-         مجبور که باشی می تونی

-         بله خوب ، اما مطمئن نیستم بعد از اون هم نگاهم به دنیا و زندگی این باشه که الان دارمناراحت

-         جالبه ، تو اولین آدمی هستی که می بینم از مرگ نمی ترسه !!!!

-         اشتباهتون همین جاست ! بیایید خودم یه عالمه آدم نشونتون می دم که اصلا از مرگ نمی ترسن ، فکر نکنید من منحصر به فردم !نیشخند

-         وااااااااااااااا

-         تازه می دونید دلم چی می خواد ؟

-         نه والا ! چی می خواد ؟

-         دلم می خواد با مرگ مغزی بمیرم که اعضام رو هم اهدا کنمچشمک

-         دیوونه ای تو به خدا ، خدا نکنه ، دختر به این جوونی

-         خوب پیر بشم که اعضام به درد نمی خوره کهنیشخند

-         خوبه ، بسه ، پاشیم بریم شام بیاریم تا کار به جاهای باریک نکشیده

-         بریملبخند

 

این مکالمه بین من و یکی از دوستان جدیده که برای شام منزلشون دعوت بودیم ، حدود یک ماه پیش ، امروز یه شعر خوندم که در مورد مرگ و زندگی بود و یادم به این مکالمه افتاد ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٧ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

تا حالا به روکش روی وسایل دقت کردید ؟

داشتم به همه روکش های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم فکر می کردم، روکش های روی موبایل ها، شیشه ها، روکش های صندلی ماشین، روکش های روی کنترل های تلویزیون، روکش های روی لباس های کمد و... همه این روکش ها دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره مان نیز همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم.

نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده ایم.
جسارت لذت بردن از خود حقیقی مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن.
روحمان را از تماس با دنیا محروم می کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر در انتظارش باشی هرگز فرانمی رسد.

می خواهم جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن پوشانده ام، باز کنم. دلم می خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی. ما همه مان فکر می کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش ها و لای رختخواب هایشان پیدا می شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده اند.

محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته ام. همه نایلون ها و روکش ها را کنار می زنم.
من ترجیح می دهم لذت ضربه خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را.


شما چطور؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳٠ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

دیشب تا صبح بیدار بودم و کلی فکر کردم ، البته این اتفاق نادری نیست توی زندگی من ، خیلی از شب ها رو تا صبح بیدارم اما این بار فرق داشت چون به یه حقیقتی پی بردم که ناراحتم کرد ! حس کردم توی یه دوره ای از زندگیم یه زنگ تفریح بودم !

راستش ناراحت شدم اما نه خیلی ! شاید دیگه برام مهم نیست ! یا لااقل اینجوری دلم می خواد !

یعنی خیلی وقته تصمیم گرفتم که به یه سری چیزا اهمیت ندم اما نشد به این مورد اصلا اهمیت ندم ! دست خودم نبود ، دلم شکست ، واقعا حس کردم که یه زنگ تفریح بودم که فقط برای تخلیه هیجانات و خستگیهای بعد از انجام امور مهم زندگی (!) ازم استفاده شده !

از سادگیمه یا از نفهمیم (ببخشید که از این کلمه زشت استفاده کردم اما مجبورم بگم) که اینجوری بازی خوردم ؟ نمی دونم

فکر کنم یه روز از داستان زندگیم یه کتاب بنویسم ، که اگه تا امروزش رو بنویسم می شه هفت تا مثنوی !

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

گیرم که باخته ام !!! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد، شوخی نیست من شاه شطرنجم !!! صبورم و عجول!! سنگین... سرگردان... مغرور... لجباز به مقداری زیاد ... با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد !!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم ، راهت را بگیــر و بـــــــروحوالی ما توقف ممنــــوع است... تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم... آرزو طلب نمیکنم ، آرزو میسازم... ... ... ... لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی ، من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ... لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده ، هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم... زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند ! من زانو نمی زنم... درگیر من نشو ، همـدم نمیشوم... من مسئول حرفها و رفتارهایم هستم ، اما مسئول برداشت شما از آنها نیستم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٥ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

چندین بار این عبارات رو جاهای مختلف خوندم که :

 

نیــازی بـه انتــقام نیـست !

فـقط مـنتظر بـمان ..

آنـها کـه آزارت مـی دهند ..

سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..

و اگـر بـخت مـدد کنـد ..

خــداوند اجـازه مـی دهد تماشاگرشان باشــی …!

 

درسته که (البته به نظر من) انتقام هیچ وقت نمی تونه دل آدم رو به اصطلاح خنک کنه و شاید (فقط و فقط شاید) اونی که آزارت می ده نتیجه اعمالش رو ببینه اما یه نکته هست توی این عبارتها که من اصلا نمی پسندم ، حقیقت اینه که من اصلا دلم نمی خواد که خداوند اجازه تماشای آسیب زدن دیگران به خودشون رو به من بده ، واقعا دلم نمی خواد ببینم ، حتی اگه اون آدم بدترین آسیب رو به من زده باشه

خدای مهربونم ! برای آدمهایی که دیگران رو نخواسته (یا خدایی نکرده ، خواسته) آزار می دن طلب روشنایی دل و روشنایی مغز و دیده هاشون رو دارم

خدای مهربونم ! دلم رو روشن کن تا اگه ته تهش ، یه کم ، حتی اگه یه کم ، کدورت از کسی هست ، پاک بشه و قدرت بخشیدن آدما رو هر روز بیشتر از دیروز کن برام

من اگه نویسنده این عبارات بودم اینطوری می نوشتمشون :

 

نیــازی بـه انتــقام نیـست !

فـقط مـنتظر بـمان ..

آنـها کـه آزارت مـی دهند ..

سرانـجام بـه خـواست خدا به اشتباه خود پی می برند ..

و اگـر بـخت مـدد کنـد ..

آنها خودشان را اصلاح می کنند تا به دیگری آسیب نزنند …!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

و اگر ماه مرد بود

دل هیچ اقیانوسی

در تلاطم جزر و مد نمی افتاد

و اگر خورشید

اندام زنانه اش را عریان نمی کرد

کدامین آفتابگردان

سوی چشمش را

بر کشیدگی خط چشم آفتاب کش می داد!

و حتی وقتی برای انسانها

کلمه ی «زندگی»

با حروف «زن» آغاز می شود

دیگر این ملامت ما چیست

که چرا آدم

از دست حوا سیب خورد!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

بعضی مرد ها را نمیشود داشت
فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت !
بعضی مرد ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها !
اصلا به آخرش فکر نمی کنی
آنها برای اینند که دوستشان بداری
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق !
یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست ...!
این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص می مانند ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳۱ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

راستی میدانید

آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند
، کدامند ؟

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت...

به جارو کردن مادرت...

به راننده ی چاق اتوبوس...

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...

به راننده ی آژانسی که چرت می زند...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:

آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...

بار می برند...

بی خوابی می کشند...

کهنه می پوشند...

جار می زنند...

سرما و گرما را تحمل می کنند...

و گاهی خجالت هم می کشند

خیلی ساده ... نخند دوست من!!!

هرگز به آدم ها نخند

خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم میکند.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط نارنجی نظرات () |

سلام

امشب خیلی خوب نیستم آخه سرما خوردم و حالم خیلی ناجوره ، بس که هوا سرد و گرم شد این چند روز ناراحت

آلرژی سینوسام و سرماخوردگی با هم ، دست به دست هم دادن تا من نتونم نفس بکشم گریه

الانم یه عالمه قرص خوردم و البته یه آرامبخش که بتونم بخوابم ، بدجوری بهش احتیاج دارم ، دارم سعی می کنم که چشمام رو خسته کنم که خوابم ببره

امروز صبح باید یه کار مهمی انجام می دادم اما متاسفانه نتونستم ، یعنی ناتوانی ناشی از سرماخوردگی نذاشت که برم ، البته هیچ نیروی محرکه بیرونی ای هم نداشتم که مجبورم کنه واسه همین نرفتم

چند روز پیش یه کاری کردم که هنوز باورش برای خودم سخته ! تعجب به اصرار خواهرم رفته بودم پیش یه دکتر واسه آلرژی سینوسام ، اونم نامردی کرد و یه آزمایش خووووووووووووووون بلند و بالا برام نوشت و کلی تاکید کرد که حتما این آزمایش رو انجام بده و چنین و چنان و منم تند تند گفتم "چشم" لبخند ، از مطبش که اومدیم بیرون گفتم ولش کن بابا ، من اصلا نمی تونم خون بدم ! شیطان خلاصه اینکه به کلی بوسیدمش و گذاشتمش کنار ، اما متاسفانه جریان رو به مامانم گفتم ، کلی نصیحت کرد که دختر برو آزمایشت رو بده ، کاری نداره که ، سلامتیته آخه ، شوخی نگیر و .... خلاصه دلم رو زدم به دریا و گفتم خجالت بکش ، این بچه بازیا چیه و پس کی می خوای بزرگ شی و مدام این رو با خودم تکرار کردم و رفتم استرس، بعد از 14 ساعت ناشتایی خانوم پرستار محترم ازم چهااااااااااااااااار تا لوله آزمایش بزرگ خون گرفت ، نزدیک بود بیهوش شم ، دیگه صداش رو نمیشنیدم ، آروم برگه تحویل جواب رو گرفتم و تلو تلو خوران رفتم خونه خواهرم که نزدیک آزمایشگاه بود ، همه جا برام سیاه و سفید بود هیپنوتیزم

خلااااااااااااصه ، چند روز بعدش به مامانم گفتم که چهاااااااااااااااااااار تا لوله آزمایش ازم خون گرفتن ، دلش سوخت بنده خدا ، گفت مگه تو چقدر خون داری که این همه گرفتن !؟ برو بپرس برای چی این همه خون گرفتن آخه ! بالاخره کلی دلداریش دادم که مادر من حالا دیگه گرفتن ، تموم شده ، حتما لازم بوده دیگه ، مگه خودت نگفتی برو آزمایشت رو بده و از این حرفا ... تا آروم شد ! اما هنوز سر گیجه هه باهامه به همراه یه کبودی روی دستم که خیلی هم درد می کنه که کم کم داره برطرف میشه اما اگه دکتر دیگه ای برم و آزمایش خون برام بنویسه نسخش رو همون جا توی مطبش پاره می کنم (حالا همون جا که نه ، میام بیرون که خدایی نکرده بد هم نباشه نیشخند)

یه کار دیگه هم کردم ! چند روز پیش یه بسنتی یخی خوردم !!!!! تعجب راستش خوشم نیومد ، هنوز از خوردن بستنی هایی که شیر دارن مشمئز می شم اما بعد از شاید 17 سال بستنی یخی خوردم ! اما فکر نکنم که بخوام دوباره بستنی بخورم

فکر کنم دارم عوض می شم ! همین که حتی یک بار کارهایی که گفتم رو انجام دادم یعنی تغییر ! نمی دونم تغییرم تو جهت خوبه یا بد اما انگار نخواسته دارم تغییر می کنم ! یه جورایی شاید دارم قوانین خودم رو نقض میکنم ! سرکش شدم ؟؟؟؟؟ شاید ! متفکر

روزگارتون به کام بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

می گویند دلتنگ نباشم !

خدای من !

انگار به آب بگویند خیس نباش !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |

آموخته ام که :
آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٢ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط نارنجی نظرات () |